نقد ساختاری روایت سابقهی چندانی ندارد. تاریخچهی این نوع نقد در ایران نیز به بیش از یکی دو دهه نمیرسد. اولین نمودهای این نوع نقد در دنیا در دهههای سی و چهل با کار پراپ شروع شد. بعد از پراپ افراد زیادی در صدد تکمیل روش او برآمدند و نظرات خود را در حوزهی روایتشناسی بیان نمودند. یکی از این افراد تزوتان تودوروف است که روش او در روایتشناسی بسیار مورد توجه منتقدان است. این نوشتار سعی دارد، قصّهی پادشاه و کنیزک مثنوی را بر اساس نظر تودوروف تحلیل ساختاری کند. هدف از این کار آن بود که نشان داده شود که این قصّه چقدر تحت تأثیر قصّههایی است که به عنوان مأخذ آن ذکر شدهاند. برای این کار ساختار قصّه مشخص گردید و نشان داده شد که این قصّه دارای سه پیرفت و پانزده گزارهی روایی است. درحالی که قصّههای دیگر هرکدام از یک پیرفت و شش گزارهی روایی درست شدهاند؛ بنابراین نمیتوانند مأخذ قصّهی مولانا باشند و قصّهی مثنوی به احتمال زیاد برساخته ذهنِ قصّهپرداز مولاناست و آن قصّهها هریک منبع الهام مولانا در خلق بخشی از قصّه هستند.