با بازکاوی دیدگاههای فیلسوفان غربی و همچنین فلاسفه اسلامی دربارۀحرکت و تغیر و پویش هستی، اهمیت این موضوع را میتوان سنجید. فلاسفهای چون ارسطو به حرکت در برخی مقولات عرضی قائل بودند. برخی دیگر همچون هراکلیتوس جهان را یکپارچه حرکت و تغیرمی دانستند. فلاسفه اسلامینیز به حرکت و تغییر در مقولات عرضی تازمان ملاصدرا قائل بودند،ملاصدرا با ارائه نظریه حرکت جوهری سبب نوآوری جدیدی در تاریخ فلسفه اسلامی شد. در قرن بیستم،آلفرد نورث وایتهد فیلسوف انگلیسی با توجه به پیشینهی حرکت و تغیر ،واقعیت را جریانی از پویش یافت و فلسفه پویشی را با استفاده از اصول جهان شناسی هراکلیتوس بنیان نهاد و در صدد برآمد تا شکاف میان علم و دین را از طریق فلسفه دین پویشی پرکند. ابتدابه نظر میرسد وایتهد اساس فلسفه پویشی را همان آموزهی ملاصدرا میداند، در غالب زبان و واژگان خود اما یک تفاوت چشمگیر در مبانی فلسفه پویشی وجود دارد که وایتهد معتقد است که خدا انحصار خالقیت وقدرت ندارد در حالیکه صدرا به خداییکه جاعل وجود است قائل می باشد.اینکتاب با عنوان «فلسفه دین افلاطونی از منظر پویشی» نوشتهی دنیل ای دومبروسکی درصدد است تا میان تلقی های پیشین از اندیشه های افلاطون درباره خدا، با تمرکز برمحاورات پایانی او، توازن ایجادکند. نویسنده، سعی میکند تا شکاف میان دیدگاه؛ اندیشمندانی پویشی چون وایتهد و هارت شورنکه تنها دیدگاه افلاطون درباره خدا را می پذیرند اما تحلیلی مفصلی از قطعات مربوطه ارائه نمی دهند و نظر متخصصان متونکلاسیک که تنها به تحلیل مفصل متون افلاطونی می پردازند پرکند. آنچه در ترجمه اینکتاب به دست میآید ،اهمیت نفس جهانی و حضور مطلق و فراگیر خداوند همچنین تعریف افلاطون از هستی به عنوان دونامیس یا نیروی پویا و بررسی رابطه بین خدا و مُثُل را مورد بررسی قرار می دهد. و سپس از این اتهامکه افلاطون به پرستش هستی در مقابل صیرورت اعتقاد داشته است دفاع می شود. و همچنین ،مهمترین تمایز هارت شورن میان وجود مجرد خدا (این امرکه خدا وجود دارد) و فعلیت امکانی خدا (کیفیت وجود خدا و نحوهی وجود او) متمرکز است، پرداخته، و با عنوان تشبه به خدا به این مهم می پردازدکه هدف نهایی از خلقت انسان شبیه شدن تا حد امکان به خداست.